تنها بر روی پله ها نشسته بود،
چشمان مشکی اَش به آسمان آبی گره خورده بود؛
گویا با آسمان نجوا میکرد!
ناگهان بادی وزید،
حالش دگرگون شد،
رنگ از رخسارش پرید،
در دلش آشوب شد،
بغض کودکانه اَش را شکست و گفت:
خدایا....! میدانم که آخرین بار است پدر را میبینم،
اَمّا....
مگر من چند سال دارم...!؟
ناگهان صدای مادر را شنید:
دخترم،پدرت میرود،
به بدرقه اَش نمی آیی؟
بی تاب از جایش بلند شد،
به طرف دَر دوید،
اَمّا....
نویسنده:زهرا یوسفی
از مدرسه خدیجه کبری(س)
یازدهم تجربی
کانون کوثر بندرگز
اَواخِره بهمن ۹۷
داستانک:زهرا یوسفی...ما را در سایت داستانک:زهرا یوسفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74